تورا من چشم در راهم

زندگی از منظری زنانه

درباره‌ي پست روزهای پشت سر، راه‌های پیش رو که نامه‌ای بود به دوست عزیزم ستاره‌ی دهنوی اظهار نظرهای متعددی شد. برخی از این نظرات از دریچه‌ی چشم زنان بود. آنان موضوع را از منظری زنانه کاملاً متفاوت می‌بینند. دو نمونه از این اظهار نظر‌ها را می‌آورم و نظرم را می‌نویسم. نخستین، یادداشتی بود که خانم فولادی برای آن نوشته فرستاد و بسیار دردمندانه و درخور تآمل بود. بخشی از آن یادداشت را می‌آورم:

  شاید یک سال بیشتر است که گاه و بیگاه از زندگی می‌دزدم و پای حرف‌های شما می‌نشینم اما امشب با خواندن این متن بیش از همیشه دلم سوخت ، برای تمام زنانی که نا خواسته زن و مادر خلق شده اند شاید به خاطر نیاورید روزی  که برای دفاع پایان نامه‌ام آمده بودم نوزاد سه ماهه ای را به آغوش می‌کشیدم – مادری باز به دنیا آمد – که با حضورش دنیای من رنگ تازه ای یافت، رنگی که پیش‌تر آن را تجربه نکرده بودم. آن نوزاد دیروز اکنون کودکی سالم و زیباست که آماده‌ی رفتن به مدرسه است. اما او چگونه و به چه قیمتی بالید، بزرگ شد روی پایش ایستاد و سخن گفتن آموخت؟ آیا تا کنون هنگامی که با دیدن فرزندتان غصه ی دنیا را از یاد می‌برید و حس غرور و تداوم دلتان را لبریز می‌کند به آفریننده‌ی بی منت این حس اندکی اندیشیده‌اید؟ یا چون هم جنسان پر توقعتان حس من آنم که ... به شما دست داده و او را باز هم ندیده اید؟ و دخترم اکنون راهی دنیای تازه، اما مبهم آینده است؟ ا و نیز درست از جایی که من قبلا آغاز کرده بودم، راه را آغاز کرده است؛ پر از انرژی و سرشار از آرزو، همانند کودکی خودم، آن روزهایی که اندیشه فردا به من توان زندگی و قدرت تلاش کردن می بخشید. اما می‌دانم که او هم چون من یک زن خلق شده است، یک زن و همه ترسم از این است که او هم چون من بپذیرد که برای لذت بردن از وجود خود و خلق دنیای خواستنی اش آفریده نشده است. او برای دیگران است، برای همان مردانی که می‌خواهند بیست سال دوم زندگی را، واقعاً زندگی کنند، می‌ترسم که او هم چو من بیست سال دوم زندگی‌اش را - تازه اگر خیلی زرنگ باشد - فقط بتواند بار سنگین زن بودن را به سر منزل برساند و چون من در نیمه‌های شب با چشمان خسته و روحی عطشناک، اگر تاب بیاورد، چند دقیقه‌ای را برای خودش باشد.

  نوشته‌ی دوم، پستی‌ست که خانم سها صراف در وبلاگ خود نوشته‌اند و به نوشته‌ی من لینک داده‌اند. آن نوشته را خود می‌توانید در وبلاگ اینجا فردا بخوانید. ابتدا می‌خواستم برخی فرازهای آن نوشته را هم نقل کنم، ولی بعد ترسیدم که شاید به قول علمای زبان‌شناس، پای شگرهایی چون برجسته‌سازی و حاشیه‌رانی به میان بیاید و من بنا به سلیقه و پسند خودم به بخش‌هایی از متن معنای دیگری بدهم . تنها دیدگاهم را درباره‌ی این دو نوشته می‌نویسم.

   اولین سخن این است که باید صادقانه و صمیمانه بگویم که حق با شماست. دست‌هایم را تا جایی که مفاصل کتفم اجازه دهد به نشانه‌ی تسلیم بالا می‌برم و می‌پذیرم که زندگی‌هر کسی مجموعه‌ای از تلاش‌های پیچیده است که آدم‌های بسیاری در آن سهم و نقش دارند. گاهی یک برادر دی یک خانواده سنگ زیرین آسیاب می‌شود؛ کار می‌کند و معاش خانواده را تأمین می‌کند تا برادران کوچک‌تر تحصیل و پیش‌رفت کنند و آب در دلشان تکان نخورد. گاهی پدر یا مادر این سنگ زیرین آسیاب هستند و فرزندان در سایه‌ی تلاش‌های آنان می‌بالند و اوج می‌گیرند و آنان به معنای دقیق و البته‌ بسیار سنگین آن، زندگی خود را در این راه می‌نهند. گاهی، و بسیار گاه، زن زندگی چنین نقشی را بر عهده می‌گیرد و پیش‌رفت و بالندگی یک خانواده در گرو تلاش اوست. تلاشی که دیده نمی‌شود، به چشم نمی‌آید در بوق و کرنا نیست و در یک عبارت رنج خاموش است.

   درباره‌ی مادرم کمتر نوشته‌ام. شاید روزی بیش‌تر و بیش‌تر بنویسم؛ اما حال همین قدر بگویم که مادر من از آن دست زنانی‌ست که زندگی خود را برای فرزندانش زیر پا گذاشت. ماند، خانه و خانواده‌اش را حفظ کرد و برای تآمین زندگی و پیش‌رفت آنان به دقیق‌ترین تعبیر از زندگی خود گذشت. پیش‌تر در یک سخنرانی در انجمن زنان پژوهشگر تاریخ ایران به او اشاره کردم و گفتم که پشت‌ صحنه‌ی پیش‌رفت و موفقیت هر مرد باید تلاش و از خود گذشتگی زن و یا زنانی را دید که با فرو کاستن از فروغ زندگی خود به دیگران فروغ و روشنایی بخشیده‌اند. ندیدن، نفهمیدن و نگفتن این نکته یا شیطان‌صفتی‌ست و یا بلاهت محض. 

   اجازه دهید بگویم من موضوع را از منظر جنسیت نگاه نکرده‌ام و البته بدیهی‌ست که جنسیت من در نوع نگاهم بازتابی اجتناب ناپذیر دارد. من از انسان می‌گویم و تلاش‌هایش. حالا این انسان اگر زن باشد موانعش بیش‌تر و در پی آن نیازش به تلاش بیش‌تر و بیش‌تر است. من در کنار همین سها که برای من نوشته‌است زنی را می‌شناسم که او هم در تمامی‌عمر کوشیده است و با تلاشی مضاعف جایگاهی درخور برای خود فراهم کرده‌است. هر انسانی باید می‌تواند برای پیش‌رفت و ارتقاي خود بکوشد. زنان فرهیخته، تحصیل‌کرده و آرمان‌خواه در همین سرزمین کم نیست. مگر این زنان در همین جامعه رشد نکرده‌اند؟ مگر این زنان با همین موانع اجتماعی و خانوادگی روبرو نبوده‌اند؟

    با دیوار کشیدن میان زن و مرد در یک خانواده موافق نیستم. اگر رنجی‌ست، هر دو می‌برند؛ اگر کامی‌ست، هر دو دارند. نیش و نوش زندگی در کام هر دوست. اگر رنجی در یک زندگی‌ست هر دو از آن آسیب می‌بینند. حالا ممکن است شما معتقد باشید آسیب زنان بیش‌تر است. بر سر آن جدلی ندارم. ولی باور کنید (مخاطبم سهاست) کار من تنها خواندن و نوشتن و یا خوردن و خوابیدن نبوده‌ است. من هم در فراز و نشیب زندگی بسیار پر دشواری پر التهابمان درگیر بوده‌ام؛ آسیب دیده‌ام از پا افتاده‌ام، برخاسته‌ام و جنگیده‌ام. البته همه‌ی این‌ها سبب نمی‌شود سهم همسرم را در به دوش کشیدن بخش مهمی‌از بار این زندگی انکار کنم و آن را نادیده بگیرم.

   فرصت ندارید! با هر دسته‌بندی که خود می‌خواهید به زندگی نزدیک شوید فرقی ندارد. برای تلاش کردن و موفق بودن وقت شما از مردان به مراتب کمتر است. خود را توجیه نکنید! همه‌ی ما نیازمند دویدنیم. همه باید عجله داشته باشیم. اما نه! باید پذیرفت که جور دیگری هم می‌شود به موضوع نگاه کرد. دوستی برایم یک یادداشت تأمل برانگیز گذاشته بود (این دوست من تقریباً همه‌ی یادداشت‌هایش تأمل برانگیز است)که آن را نقل می‌کنم:  و رسالت تو این خواهد بود تا دو استکان چای سبز داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانی تا در شبی بارانی آن‌ها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنید. این نگاه دیگر هم هست. زندگی‌چیزهای دیگری هم جز دغدغه‌ی پیش‌رفت دارد. با این نگاه دیگر حق با شماست، عجله‌ای نداشته باشید!

بازگشت به صفحه قبل »

ديدگاه‌ها

  • قنبری:

    سلام خواندنی ها را خواندم، نظرات دوستان برایم جالب بود و مطالعه آنها ناخودآگاه مرا به یاد دوستانی انداخت که متعلق به این زمان و مکان هستند، یاد دوست مورخی می افتم که وقتی علاقه مرا به کار اجرایی دید با تمسخر بدان نگریست، یاد دوستانی می افتم که تعقل زن برایشان عجیب بود و عجیب تر آن بود که حتی سوالشان را با صدایی رسا بیان می داشتند" مگر زن هم فکر می کند؟" ، یاد همجنس هایم می افتم که وقتی باردار بودم دوری از تحصیل را به قسمت و مشیت الهی گره زده بودند و و و چه شیرین بود تعلم دیدن با وجود کودک تازه متولد شده و سر انجام یاد بزرگان شهری می افتم که 4 سال است که به اصطلاح خودشان مرا تحمل می کنند،؛ آنها می جنگند که مرا از از کرسی تنها زن مدیر در شهری کوچک به پایین بکشند و جایم را به مردانی پر طمطراق بدهند که مبادا مردی دیگر از این وادی جا بماند و من می جنگم که ثابت کنم که" ما وجود داریم"؛ بزرگانی که تو را تنها در چارچوب درگاه خانه متصور هستند و اگر بخواهم از اقداماتشان بگویم مثنوی هزار برگ خواهد شد( شاید روزی نوشتم)حالا خوشحالم که خداوند مرا لایق داشتن رحمتش_ دختر_ دانسته و من هم با تمام وجود به او خواهم آموخت که "خواستن توانستن "است

    ۱۳۸٩/۰۵/۱۴ ساعت ۰۱:۳۴
  • مینا:

    یادم می آید در سال های جوانی و جاهلی (بخوانید بین 18 تا 25 سالگی) به یکی از دوستان که بسیار نگران ازدواج کردن بود، می گفتم این تقسیم سن به سالهای متفاوت که تا این سال درس بخوان تا این سال کار کن تا این زمان ازدواج کن و... همه اش حاصل تربیت و القا به ماست. مثلا اگر به جای 28 سالگی، 50 سالگی دکتری بگیری یا اصلا نگیری چه اتفاقی می افتد؟ ما دوران زندگی مان را تقسیم کرده ایم و چنان به آن پایبندیم که روزهایی حال را از دست می دهیم. بگذار من به هرچه می خواهم برسم ، سن و سال چه اهمیتی دارد؟ خدا را شکر که با هر جمله و سخنی هم همه ستم تاریخی ای را که بر زنان رفته است، به یاد نمی آورم و این را به خاطر دارم که این مردانی که ستمگرشان می دانم، دست پرورده من و مادران منند و تا من نخواهم هیچ ظلمی بر من نخواهد رفت. حتی اگر زن جهان سومی سنتی باشم. چنان که در پایان سومین دهه زندگیم، شادم که آنچنان که دوست داشتم زندگی کردم هرچند مشکلات اصلا کم نبود و جنگی مضاعف برای زنی بود که می خواست خودش باشد و نه زیر سایه دیگران

    ۱۳۸٩/۰۵/۰۶ ساعت ۰۰:۵۷
  • مردوخی:

    مبارک باشه استاد! این عکسه خیلی بهتر از اون قبلیه!!!!!

    ۱۳۸٩/۰۴/۲۴ ساعت ۲۲:۱۷
  • سیما سلطانی:

    سلام آقای دکتر فرهانی گرامی چه خوب که می توانید"موضوع را از منظر جنسیت نگاه نکنید". کاش ما هم می توانیستیم. اما اگر نمی توانیم برای این نیست که صبح ها دیرتر از شما چشم از خواب بر می گیریم، برا ی این نیست که حال و تن دویدن نداریم، برای این هم نیست که احتمالاً "موانعمان بیشتر" است. می خواهم بگویم اساساً نظامی که برپاست تا شما بتوانید بدوید، و برای آرمان هایتان در آن بجنگید و دشواری ها را فایق آیید؛ آن نظام، بر پشت زنان است که برپاست. زنانی که می دانند اگر بجنبند هیچ مانعی آنقدر بلند نیست که نتوانند از آن بگذرند اما در آن صورت شاید هم ما و هم شما، مجبور شویم یک بار برای همیشه "موضوع را از منظر جنسیت" نگاه کنیم. با ارادت همیشگی سیما سلطانی

    ۱۳۸٩/۰۴/۲۲ ساعت ۱۵:۱۲
  • قطره:

    به سلامت گذراندن دو استكان چاي سبز "داغ" از چنان معركه اي همان قدر كه هوش و دقت نياز دارد، سرعت هم مي خواهد. نمي خواهد؟

    ۱۳۸٩/۰۴/۲۱ ساعت ۱۸:۵۱
  • سها صراف:

    ممنون از پاسختان. تامل بر انگیز است. باز هم من را به فکر فرو برد. من در مورد اینکه آن استکان چایی را به در ببرم یا پیشرفت کنم هنوز در تردیدم.

    ۱۳۸٩/۰۴/۲۱ ساعت ۱۵:۰۲

ارسال ديدگاه

//:http