تورا من چشم در راهم

گزارش شعر‌خوانی در کافه ماهی

   در پست قبلی خبرش را دادم که قرار است هفدهم تیر در کافه‌ ماهی شعر‌خوانی انفرادی داشته باشم. پیشنهاد شهرام بود و من نتوانستم آن را رد کنم، هر چند تا آخرین لحظه نمی‌فهمیدم که چرا آن را قبول کرده‌ام و چرا باید شعر‌هایی را که چاپ شده است و اگر کسی بخواهد بخواندشان در دسترس دارد، دوباره بخوانمشان! با این حال، قبول کردم، شاید به این دلیل که روزگاری دلم می‌خواست در نشست‌های تابستانی نشر تاریخ ایران این کار را انجام دهم و نشد.

   دیروز ظهر به بیان سلیس رفتم برای کلاس بحث آزادی (Free Discussion) که این روز‌ها برداشته‌ام و یک کلاس سه ساعته است. وسط کلاس، رفتم بوفه و یک موکا سفارش دادم و خوردم. بعد هم در طبقه دوم بچه‌ها جشن تولد گرفته بودند. رفتم و یک قهوه‌ی اساسی خوردم، با کیکی که رویش یک لایه‌ی حسابی قهوه بود. این‌همه قهوه، حسابی حالم را به هم ریخت و گرمای طاقت‌فرسای هوا هم کار خودش را کرد و به کافه که رسیدم، حال خوبی نداشتم. با وجود اقدامات درمانی دوستان، حالم لحظه به لحظه بدتر شد و وسط شعرخوانی حسابی تب کرده بودم. بعد ار آن جراحی لعنتی! هنوز آدم درست و حسابی نشده‌ام و یک روز درمیان غش و ضعف می‌کنم. دیروز هم دچار ضعف عجیبی بودم که انگار حرف زدن طبیعی را برایم دشوار کرده بود.

   ساعت شش عصر شده بود و هنوز جز چند دوست نزدیک، کسی به کافه نیامده بود. می‌خواستم پیشنهاد بدهم که بهتر است از جلسه صرف‌نظر کنیم. شهرام گفت این حس معمولاً در همین ساعت به سراغ کسانی می‌آید که اینجا برنامه دارند! منتظر شدیم و کم کم بچه‌ها یکی یکی آمدند و با توجه به ظرفیت و تعداد صندلی‌ها جمع خوبی فراهم شد. دوست داشتم ستاره‌ی دهنوی، اصغر ایزدی و الهه محبی هم می‌آمدند. به آن‌ها خبر نداده بودم و فکر می‌کردم لابد خوشان این روزها سری به وبسایتم می‌زنند و خبر می‌شوند. جمعی از بچه‌های دانشجو و فارغ‌التحصیل هم از دوره‌های مختلف آمدند و آمدنشان دلگرم و خوشحالم کرد.

   حوالی ساعت هفت بود که شهرام رجب زاده جلسه را با معرفی کردن من آغاز کرد. معرفی کاملی کرد و درباه‌ی کتاب‌ها هم یکایک صحبت کرد و ویژگی‌هایشان را گفت. من هم شروع کردم با بی‌رمقی کسالت‌باری که سابقه نداشت شعر خواندم. حال بد من بد جوری فضای جلسه را ملال آور کرده بود. نوید وسط شعرها خواست که درباره‌ی شعرها توضیحی بدهم و از شأن نزول شعر و یا حواشی و حال و هوای آن صحبت کنم. همین سبب شد کمی من هم حرف بیایم و کمی فضا عوض شود.  چند غزل خواندم و چند شعر نو و نمی‌دانم شعر‌خوانی چقدر طول کشید.

   قرار شد دوستان صحبت کنند. آقای میرجعفری، که شاعر خوبی ست و اخیراً موفق شده‌ام کارهایش را ببینم و بخوانم، با اشاره به غزل‌ها و شعرهای نیمایی من و مقایسه‌ی این دو، از علل فاصله گرفتن شاعران از شعر نیمایی سؤال کرد و همین موضوع بحث‌های طولانی و زیادی را در پی داشت. آقای عمرانی بحث را به جریان اصلی برگرداند، ولی تقریباً زمان گذشته بود و فرصت زیادی باقی نبود. محمود طلوعی از خوش ننشستن یکی دو تعبیر در یکی دو شعر انتقاد کرد و نظر او هم موافقان و مخالفانی داشت. آخر کار هم من یک شعر آزاد و یک غزل دیگر خواندم و جلسه تمام شد.

   فضای خوب، صمیمی و گرمی بود که من از آغاز انتظارش را نداشتم. هر چه زمان بیش‌تر گذشت این فضا بهتر شد و من حال بهتری برای شعر خواندن پیدا کردم. حرف‌ها و گفت‌و گو‌های دوستان هم به گرم شدن فضا کمک زیادی کرد و در مجموع فکر می‌‌کنم جلسه‌ی خوبی از آب در آمد. شاید این نشست بتواند بهانه‌ای شود برای بیدار شدن دوباره‌ی حس و حال شعر و شاعری در من و بازگشتن به خواندن و گفتن شعر.

بازگشت به صفحه قبل »

ديدگاه‌ها

  • خرمی مقدم:

    سلام استاد، از خواندن این مطلب کمی تعجب کردم. مسلماً نه به دلیل شعر خوانی ( که البته باعث خوشحالی است که متعاقب این جلسه احساس می کنید حس و حال شاعری تان بازگشته است) بلکه به دلیل ناپرهیزی است که قبل از جلسه شعر خوانی اتفاق افتاده است و طی ماههای گذشته ازشما کمتر سراغ داشتیم( منظورم خوردن کیک و شیرینی است). ای کاش یکی از غزلهایتان را هم دراین پست می آوردید. امیدوارم همیشه سلامت باشید.

    ۱۳۸٩/۰۵/۱۳ ساعت ۱۴:۲۸
  • سها:

    سلام برای پست روزهای پشت سرتان یک پست در وبلاگ نوشته ام خوشحال می شوم نظرتان را بدانم، البته ببخشید اگر جسارت کرده ام.

    ۱۳۸٩/۰۴/۱٩ ساعت ۱۲:۱٩
  • قطره:

    و رسالت تو این خواهد بود تا دو استکان چای سبز داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانی تا در شبی بارانی آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنید.

    ۱۳۸٩/۰۴/۱۸ ساعت ۱۱:۵۴

ارسال ديدگاه

//:http