تورا من چشم در راهم

روزهای پشت سر، راه‌های پیش رو

 

دوست جوان من سلام!

   چند وقتی‌ست که نتوانسته‌ام با تو یک دل سیر حرف بزنم؛ حرف‌هایت را بشنوم و حرف‌هایم را برایت بگویم. معمولاً که دور هم می‌نشینیم، بیش‌تر با پدر و مادرت گفتگو می‌کنیم و من مجال نمی‌یابم از حال و روز تو بپرسم و درست و حسابی بدانم چه حال و هوایی در سر داری، به چه کارهایی مشغولی، کار درس و دانشگاه چگونه سپری می‌شود و چه برنامه‌هایی برای زندگی و آینده داری؟ دوست داشتم زمانی بتوانیم در این زمینه‌ها با هم حسابی حرف بزنیم، ولی کم‌تر فرصتی فراهم شد و من که همیشه برای همه‌ی کارها کم صبر و تحملم، ترجیح دادم به جای منتظر شدن و دنبال فرصتی برای گفتگو صبر کردن، حرف‌هایم را برایت بنویسم. شاید این حرف‌ها را بخوانی و دست کم تو حرف‌های مرا بدانی!

   درست یادم نیست از سال‌های دانشجو بودن من و پدر و مادرت در مشهد چند سال سپری شده است؛ دقیق‌تر بگویم از  آن سالی که من در مشهد دانشجو بودم و تو متولد شدی و من برای خودم زمزمه کردم:

متولد شد اینک پدری

مادری باز به دنیا آمد

و غروری جان یافت!

   بعد‌ها که تو بزرگ‌ و بزرگ‌تر می‌شدی و من این زمزمه‌وار را مرور می‌کردم، خوب می‌فهمیدم که آن روزها، نه غروری که معصومیتی جان یافته بود. معصومیتی که با گذشت زمان صیقل می‌خورد و شفاف‌تر و شفاف‌تر می‌شد. هر چه گذشت، بیش‌تر دریافتم که آن روز چه رخداد بزرگی روی داده بود و من چقدر تقلیلش داده بودم به متولد شدن یک پدر و مادر جدید! آن روزها البته من شاید به سن همین روزهای تو بودم و بیست و دو سه سال بیش‌تر نداشتم و خیلی چیزها را خوب نمی‌فهمیدم.

   آن روزها برای من روزهای سختی بود. سال‌هایی که پشت سر گذاشته بودم سال‌هایی که پیش رو داشتم پر بود از دشواری‌های بی‌شمار، گزنده و فرساینده که گاهی در مهمانی‌هایمان از آن‌ها برایت گفته‌ام و گاهی هم در همین‌جا از آن روزها نوشته‌ام و تو می‌توانی بخوانیشان. آن روزها من زندگی عجیب و غریبی داشتم. کم تجربه بودم، زندگی را چندان جدی و عمیق درک نمی‌کردم و شاید در بسیاری زمینه‌ها با زندگی برخوردی مسؤولانه نداشتم. با همه‌ی این‌ها  چیزی بود که انگار من خوب دریافته بودم. انگار غریزه‌ام به من گفته بود که نباید در جا بزنم؛ نباید متوقف شوم و باید برای آینده طرح و برنامه‌ای روشن داشته باشم.

   راستش را بخواهی شاید این حس در من واکنشی بود نسبت به زندگی و سرنوشت پدرم. پدر من حدود ۳۵ سال از زندگیش را کارمند دولت بود. در تمام این ۳۵ سال او هیچ پیش‌رفتی نکرد، از همان دری که وارد شده بود، از همان در هم از همان اداره خارج شد و هرگز تلاشی نکرد برای این‌که از جایی که ایستاده است، قدمی دیگر بردارد و به جایی دیگر یا بهتر رود. از روزگاری که خودم را شناختم و همراه پدرم به محل کارش می‌رفتم تا سال‌هایی که او بازنشسته شد و به کارهای دیگر پرداخت، این موضوع  همیشه در ذهن من برجسته بود. تجربه‌ی مجدد آن راه برایم از مرگ وحشتناک‌تر و بلکه تجسم مردن و انجماد در زندگی بود. این بود که از همان آغاز، یک اصل برایم روشن بود: نباید بمانم و در جا بزنم!

    درست نمی‌دانم این کارهایی که من در این سال‌ها کرده‌ام، مثل درس خواندن و دکترا گرفتن؛ مثل نوشتن و پژوهش کردن و چاپ کردن کتاب و مقاله، مثل تلاش برای پیشرفت کردن در زمینه‌های شغلی و حرفه‌ای واقعاً پیش‌رفت بوده است یا نه؟ در این سال‌ها تو دیده‌ای که من حتی به‌عنوان یک معلم دانشگاه یک روز آرام و قرار نداشته‌ام و هر بار خود را به تمامی در عرصه‌ی تازه‌ای درگیر کرده‌ام و در آن غوطه خورده‌ام. یک روز به سراغ کامپیوتر رفته‌ام و از نرم افزار و سخت افزار آن را شناخته ام و در سطح و حد یک تکنیسین در این کار پیش رفته‌ام و باز به سراغ تاریخ و مطالعات تاریخی برگشته‌ام. یک روز رفته‌ام به سراغ کار در زمینه‌ی طراحی و برنامه‌نویسی وب و حسابی روی آن تمرکز کرده‌ام و آن‌چه را در این عرصه باید فراگرفت فراگرفته‌ام و کوشیده‌ام از این در به موضوع آموزش مجازی نزدیک شوم و توانایی‌های مرتبط با آن را بیابم. یک روز شروع کرده‌ام به زبان انگلیسی خواندن و خواندن و خواندن و در آن غرق شدن. یک روز وبلاگ نوشته‌ام، روز دیگر آن را به یک سایت مستقل تبدیل کرده‌ام و ده‌ها کار دیگر که حالا مجال گفتنش نیست. این‌کارها با همه‌ی تفاوتی که با هم داشته، از این منظر برایم مهم بوده که توانایی‌های مرا در زمینه‌ی حرفه‌ای که برگزیده‌ام بالاتر برده و مرا راضی کرده است. ترجیح می‌دهم اسم این‌ها را بگذارم تغییر و نه پیش‌رفت. من همیشه در حال تغییر کردن بوده‌ام.

   این تغییر‌ها تنها بیرونی نبوده‌است؛ من از درون هم تغییر کرده‌ام. جز این یکی دو سال آخری! که احساس خوبی ندارم و حس می‌کنم یا ساکنم و یا سیر قهقرایی دارم، ولی همیشه سعی کرده‌ام خود را عوض کنم. به‌عنوان یک همسر، به‌عنوان یک پدر، به‌عنوان یک معلم و به‌عنوان یک انسان. همیشه‌کوشیده‌ام ظرفیت‌هایم را زیاد کنم و کاستی‌هایم را جبران کنم. همیشه‌ روحی ملتهب و ذهنی درگیر داشته‌ام و همواره در تلاطم بوده‌ام.

   امروز از این‌همه پشیمان نیستم. البته با امکانات مادی و معنوی من، از کاری که کرده‌ام راضیم. با این‌همه راستش را بخواهی به رشته‌ای که تو می‌خوانی حسودی می‌کنم و دوست داشتم اگر می‌توانستم از جایی که تو آغاز می‌‌کنی آغاز کنم و مهندسی نرم افزار کامپیوتر بخوانم و برنامه‌نویسی کنم! البته شاید آخرش هم برمی‌گشتم سراغ همین تاریخ و ادبیات و سر از همین‌جا در می‌آوردم. کسی چه می‌داند شاید برنامه نویس قابلی می‌شدم و سراز یک کشور اروپایی در‌می‌آوردم و آن‌جا در حال تجربه‌ی یک زندگی راحت بودم و با یک درآمد عالی و پس انداز خوب کم‌تر نگران آینده‌ی فرزندانم بودم.

ستاره جان!

   اگر من جای تو بودم، که البته نیستم و اعتقاد ندارم که ما بتوانیم در جای هم قرار بگیریم، سوداهای بزرگی در سر می‌داشتم و برای دراز مدت زندگیم طرح و برنامه می‌ریختم و برای تحقق یافتن این برنامه می‌جنگیدم. درست است که من خیلی چیزها را دیر فهمیدم و دیر شروع کردم. در چهل و چهار سالگی، ناگهان خواب‌نما شدم که باید به‌کمال زبان بیاموزم. خوب رفتم و حالا دو سال از آن زمان می‌گذرد. باید اعتراف کنم که بسیار بسیار سخت بود. شاید اگر من ظرفیت‌های انسانیم را بالا نبرده‌ بودم، در همان اوایل کار می‌بریدم و پا پس می‌کشیدم. رفتم و با آدم‌هایی که سنشان از سن معلم بودن من هم کم‌تر بود، بر سر یک کلاس نشستم و گاهی طعنه شنیدم و تحقیر شدم و با این‌حال ادامه دادم و فکر می‌کنم امروز گلیمم را از آن آب به‌سلامت بیرون کشیده‌ام.

   کارها را باید در زمان خودش انجام داد، زمانش که بگذرد، دیر می‌شود. هم جوان بودن و جوانی کردن زمان خود را دارد و هم همه‌ی کارهای دیگر زندگی. نمی‌دانم یک دانشجوی مهندسی کامپیوتر باید برای بهترین‌ بودن و داشتن آینده‌ای خوب باید چقدر درس بخواند؟ چه چیز‌هایی را باید یاد بگیرد. چقدر به دانستن یک زبان خارجی مثل انگلیسی نیازمند است و چقدر باید سخت افزار و نرم افزار و طراحی شبکه و هزار چیز دیگر بداند. نمی‌دانم کسی در شرایط تو چقدر در روز باید برای انجام چنین کارهایی وقت کم بیاورد و نمی‌إانم تو چقدر وقت کم می‌آوری؟

دوست جوان من!

   من زندگی را برای خودم به سه بیست سال تقسیم کرده‌ام: بیست سال نخست که برای بیش‌تر آدم‌ها یکسان سپری می‌شود. البته هستند آدم‌هایی که بخشی از همان بیست سال اول را هم قدر می‌دانند و خیلی زود همه چیز را شروع می‌کنند. ولی راستش را بخواهی در کشورهای ما این بیست سال اول تقریباً برای همه یکسان است. کسانی که اهل درس‌هستند. در این دوران دیپلم می‌گیرند و به دانشگاه می‌روند و یکی دو سال اول دانشگاه را هم به ارزیابی فضای تازه و نشست و برخواست با دوستان تازه و کسب تجربه‌های متفاوت می‌گذرانند.

   برای بعضی‌ها، بیست سال دوم بیست سال سرنوشت ساز زندگی‌ست. اسب‌هایشان را زین می‌کنند و همه‌ی تلاش و همتشان را به‌کار می‌برند که آن‌چه را برای آینده بدان نیاز دارند در همین بیست سال دوم فرا دست آورند. اگر اهل مال اندوزی باشند، باید در همین بیست سال دوم کار و کسب درستی بیابند و پولی جمع کنند و به هر صورت با کار زیاد و برنامه‌ریزی دقیق و استفاده از تمامی فرصت‌ها، بار زندگی خود را ببندند. آن‌ها هم که اهل تحصیل و کسب مهارت و تخصص و یا علمند، باید در این بیست سال، بخوانند و بدانند و بیاموزند و بیاندوزند. زمان زیادی نیست و به همین دلیل باید از آن حسابی استفاده کرد. باید لحظه لحظه‌اش را قدر دانست و نگاهی کاملاً حرفه‌ای داشت. هر کس در هر رشته‌ای باید در این بیست‌ سال دوم علم و تجربه‌ای کسب کند که بتواند در کار خود سرآمد باشد و از فرصت‌های آینده به‌خوبی استفاده کند. کسانی که از این بیست سال به‌درستی بهره ببرند، در بیست سال سوم، زندگی بهتری خواهند داشت.

   بیست سال سوم، از نظر من بیست سالی است که باید حاصل کاشته‌ها و داشته‌های جهل سال قبل، به‌ویژه بیست‌ سال دوم را برداشت کرد. آن‌ها که در آن بیست‌ سال دوم با تمام توان کوشیده‌اند در این دوران زندگی نسبتاً راحتی را می‌گذرانند. اگر نویسنده‌ باشند این دوران سوم دوران پختگی، شهرت و اعتبار آنان است. اگر معلمند، آموخته‌های آن بیست سال دوم از آنان معلمی موفق می‌سازد و دانش آنان به‌اندازه‌ای است که کلاس‌های درسشان پربار است و مشتریان کالای علم و تجربه‌ی آنان از دکانشان دست خالی باز نخواهند گشت.

   خیلی وقت‌ها، آدم‌ها جای بیست‌سال دوم و سوم را با هم عوض می‌کنند. در بیست سال دوم، به جای تلاش بی‌وقفه و آموختن و اندوختن، دم را غنیمت می‌شمارند و به بهره‌بردن از روزهای خوب زندگی خود مشغول می‌شوند. گاهی هم البته داشتن برخی امکانات و امتیازات چون ارث پدری به آن‌ها این امکان را می‌دهد که از این بیست سال دوم حسابی استفاده کنند و زندگی برایشان به کام باشد، جوانی و شادمانی کنند و شادمانی امروز را با غم فردای نیامده سودا نمی‌کنند. این رباعی خیام را آویزه‌ی گوش خود دارند:

این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد

دریاب دمی که با طرب می‌گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد!

   اینان فراموش می‌کنند که شاعر این شعرها خود از بزرگ‌ترین دانشمندان زمانش بوده و افزون بر این‌گونه شعرها، اشعاری از این‌دست هم سوده است:

اجرام که ساکنان این ایوانند

اسباب تدبر خردمندانند

هان تا سر رشته‌ی خرد گم نکنی

کانان که مدبرند سرگردانند.

   باری اینان در بیست سال سوم زندگی، روزهای سختی را سپری می‌کنند، مگر آن که ثروت و جوانی آن‌قدر باشد که برای تمامی‌عمر کفاف دهد و کم نیاورند. برخی استادانم را بیاد می‌آورم که علم چندانی و کلاس پررونقی نداشتند و خوب می‌دانستم که آنان با بیست سال دوم عمر خود چه کرده‌اند! در آن سال‌های سخت، مسؤولیت‌ها هم سنگین است. بار و فشار مالی و اقتصادی زندگی کلان‌تر است. انتظارها بیش‌تر است و خلاصه همه چیز دست به دست هم می‌دهد تا خوشی‌های آن بیست سال دوم را از دماغ آدم بیرون بکشد. 

   من فکر می‌کنم سختی‌ها و مرارت‌های آن بیست سال دوم هم شیرینی‌ها و خوشی‌های خودش را دارد. کیست که از کار کردن در رشته‌ای که آن را دوست دارد و برای راه یافتن به آن زحمت توانفرسا و جانکاهی کشیده است لذت نبرد و از پیش‌رفت در آن در احساس نشاط و غرور غرق نباشد. کیست که از پیمودن راهی صعب و برکشیدن باری بزرگ و فتح قله‌های بلند احساس غرور نکند و به‌ خود نبالد. آن سختی‌ها، در جای خود بسیار شیرین و دوست داشتنی‌ست و نباید از آن پروا کرد و هراسید.

  حالا من یک چهارم بیست سال سوم را هم پیموده‌ام و فکر می‌کنم که تا آستانه‌ی پنجاه سالگی باید تلاش کنم. خشته نیستم. از کاری که می‌کنم لذت می‌برم و ایمان دارم که جای دو دوره‌ی متفاوت زندگیم را با هم اشتباه نگرفته‌ام.  می‌دانم که هنوز به‌رغم سخت بودن روز‌های پشت سر، راه‌های سخت و درازی را هم پیش رو دارم. هنوز باید تلاش کنم و شاید تا پایان این بیست سال سوم را هم  پا در رکاب باشم. شاید هم به پایان این راه نرسیده فرصت تمام شود، چیزی که این روزها دارم سعی می‌کنم با آن کنار بیایم! تو هم چند سالی‌ست که بیست سال دوم را آغاز کرده‌ای. به خودم حق می‌دهم که از تو بپرسم، برنامه‌ات برای این بیست سال دوم چیست؟ کدام‌یک از دو شیوه‌ی گذراندن این دوره را برگزیده‌ای و یا شاید فکر می‌کنی راه و روش سومی‌هم وجود دارد؟ خوب می‌دانم که راه سختی را پیش رو داری و با تمام وجود آرزو می‌کنم که در پیمودن این راه پرتوان و نستوه باشی. راستی دوست داری درباره‌اش با من حرف بزنی؟ من گوش شنوایی دارم. می‌توانی امتحان کنی!

بازگشت به صفحه قبل »

ديدگاه‌ها

  • مريم نخست:

    سلام استاد خوبم. چقدر جالب كه ميتونيد اينقدر راحت و البته خوب تصويري از تقريبا 50 سال گذشته زندگي خودتون ارائه بديد ... كار دشواريه براي آدمي مثل من كه حتي بتونم يك هفته پپيش خودمو بازبيني كنم و شايد اين اولين گام باشه ... هميشه از شما دانستن برام جالب بوده ... شايد اين خصلت اكثر دانشجوهاست. قبل از اين كه بريد با دست پر ميام به ديدارتون.

    ۱۳۸٩/۰۴/۰۳ ساعت ۱۴:۳۱
  • سيد حامد احمدي:

    "اين چه قوميست محمد؟؟؟" به روزم...

    ۱۳۸٩/۰۴/۰۱ ساعت ۰۰:۴۷
  • قنوات:

    آقاي دکتر خبر بيماري تان را شنيدم و خوشحالم که به خير گذشت. براي شما و تمامي اعضاي خانواده آرزوي سلامتي و تندرستي دارم.

    ۱۳۸٩/۰۳/۳۰ ساعت ۱۳:۱٩
  • مهناز فولادي:

    سلام استاد ، شايد يک سال بيشتر است که گاه و بيگاه از زندگي مي دزدم و پاي حرف هاي شما مي نشينم اما امشب با خواندن اين متن بيش از هميشه دلم سوخت ، براي تمام زناني که نا خواسته زن و مادر خلق شده اند شايد به خاطر نياوريد روزي که براي دفاع پايان نامه ام آمده بودم نوزاد سه ماهه اي را به آغوش مي کشيدم – مادري باز به دنيا آمد – که با حضورش دنياي من رنگ تازه اي يافت رنگي که تا کنون آن را تجربه نکرده بودم ، آن نوزاد ديروز اکنون کودکي سالم و زيبا ست که آماده ي رفتن به مدرسه است . اما او چگونه و به چه قيمتي باليد ، بزرگ شد روي پايش ايستاد و سخن گفتن آموخت ؟ آيا تا کنون هنگامي که با ديدن فرزندتان غصه ي دنيا را از ياد مي بريد و حس غرور و تداوم دلتان را لبريز مي کند به آفريننده ي بي منت اين حس اندکي انديشيده ايد يا چون هم جنسان پر توقعتان من آنم که ... به شما دست داده و او را باز هم نديده ايد ؟ و دخترم اکنون راهي دنياي تازه ، اما مبهم آينده است ؟ ا و نيز درست از جايي که من قبلا آغاز کرده ام ، راه را آغاز کرده است ، پر از انرژي و سرشار از آرزو، همانند کودکي خودم ، آن روزهايي که انديشه فردا به من توان زندگي و قدرت تلاش کردن مي بخشيد . اما مي دانم که او هم چون من يک زن خلق شده است ، يک زن و همه ترسم از اين است که او هم چون من بپذيرد که براي لذت بردن از وجود خود و خلق دنياي خواستني اش آفريده نشده است ،او براي ديگران است ، براي همان مرداني که مي خواهند بيست سال دوم زندگي را ، واقعا زندگي کنند ، مي ترسم که او هم چو من بيست سال دوم زندگي اش را - تازه اگر خيلي زرنگ باشد - فقط بتواند بار سنگين زن بودن را به سر منزل برساند چون من در نيمه هاي شب با چشمان خسته و روحي عطشناک اگر تاب بياورد چند دقيقه اي را براي خودش باشد .

    ۱۳۸٩/۰۳/۲٩ ساعت ۲۳:۲۳
  • عليرضا جهانگيري:

    سلام با " جنگل انساني " به روز و منتظر نظرات ارزشمند شما هستم. لطفا اگر به روز کرديد خبرم کنيد. ارادتمند

    ۱۳۸٩/۰۳/۲۸ ساعت ۱۲:۴۵
  • قطره:

    پست "خواب ها"، 24/8/1388 را يادتان هست؟ تو را به خدا خسته نشويد. به عرض رودخانه نرويد. خود را در آب نيفکنيد. حتي به لحظه اي استراحت!

    ۱۳۸٩/۰۳/۲۴ ساعت ۲۰:۴٩
  • یوسف بینا:

    سلام وبلاگ (در آرزوی قهقهه) راه اندازی و به روز شد. یوسف بینا.

    ۱۳۸٩/۰۳/۲۰ ساعت ۲۳:۳۸
  • م .ج:

    سلام استاد نمی دانم چرا جدیدا نوشته هایتان بوی غم گرفته است.؟ ما انسان ها همیشه داشته هایمان را هیچ می انگاریم و در اندیشه ی آنچه نداریم هستیم،شاید این،تلاش مارا برانگیزد اما دیگرانی که ایده آل های مارا تجربه کرده اند ،طور دیگری می اندیشند. مطمئنا این ویژگی ما انسان ها و دنیایمان است. استاد پدر من برخلاف پدر شما شغل آزاد داشت،مغازه ای در بازار، تلاش ها و مرارت هایش را تا 21 سالگی که در خانه پدری بودم، به خاطر دارم، به یاد دارم استراحت نیم روزش بیش از ده دقیقه نبود.دارایی نسبتا قابل توجهی به دست آورد اما طوفان ورشکستگی پسرش بیشتر آن را نابود کرد و ما را به نظاره رنج و اندوه پدر نشاند درحالی که هم نسل های پدرم در فامیل هرچند تجربه داشتن خانه ای و بزرگ و باغ و... نداشتند، اما اکنون سال های پایانی عمرشان را در آرامش به سر می برند.موهبتی که ده سالی است پدر من از آن بی بهره است و زمزمه دایمی اش این است که ای کاش این همه زحمت نکشیده بودم و از زندگی لذت می بردم.شاید آن چنان که شما می پندارید پدرتان خیلی هم اشتباه نکرده است آرامشی داشته است که کسانی که آسایش دارند حسرت آن را می خورند.

    ۱۳۸٩/۰۳/۱۱ ساعت ۲۱:۲۵
  • پروین تقوایی :

    سلام استاد، بسیار تشکر میکنم از شما که این توصیه های گرانبها را در وبلاگتان مطرح کردید، تا ما هم بتونیم از اونها استفاده کنیم.فکر میکنم داشتن چنین نگرشی بهترین را ه غلبه بر تنبلی ، بی_انگیزگی ، سهل انگاری و ناامیدی باشه که گاه دچارشون میشیم . باز هم ممنونم، موفق باشید.

    ۱۳۸٩/۰۳/۱۰ ساعت ۲۰:۴۶
  • ز.م:

    باید اعتراف کنم که به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم. بعضی جاهها و جمله ها اونقدر قابل تامل بودند که برگشتم و دوباره خواندم.شاید این حرف شما باشد با تک تک ماست. تک تک ما ستاره هایی که از پرتو آفتاب حضور و معرفتتان ، روشنایی یافتیم. و باز باید اعتراف کنم که در طول مدت تحصیلم تا کنون از الگوهایی بودید که محور تدریس و بیانم شد در کلاس درسم با دانش آموزان. هر چند باز مثل قبل مینویسم ، هم قیاس مع الفارقیست! در طول این مدت ما هم شاهد این تغییرتان بودیم. البته شما نوشتید تغییر ولی آنچه دیدیم تحولی رو به پیشرفت بود. در تدریس، پیشرفت های علمی ،.... خواندن این تجربیات، در آستانه ی بیست سال سوم عمرم ( که از بیانش حس خوبی ندارم! ) لازم و مفید خواهد بود.آرزو میکنم که سالهای چند برابر کنون عمرتان با صحت و تندرستی و با آرامش خاطرزندگی کنید و آفتاب حضورتان برای این جامعه پرفروغ.

    ۱۳۸٩/۰۳/۱۰ ساعت ۱۲:۵۷
  • سادات نژاد:

    سلام استاد. خسته نباشید. به گمانم سیستم ثبت کامنت های سایت تون مشکل پیدا کرده . خودم که مرتبه قبل احساس کردم این طور باشه. کامنت اون خانم هم ثبت نشده بود. این بار هم کامنتی که دو روز قبل گذاشتم، خبری نیست ازش. سه حالت داره: یا ثبت نشده، یا شما چک نکردید هنوز یا نخواستید بذاریدش روی وب، آخری که منتفی ه تقریباً، دومی هم بعیده به گمانم، میمونه اولی.

    ۱۳۸٩/۰۳/۱۰ ساعت ۱۱:۳۱
  • یه شاگرد:

    زیاد نصیحت شنیدم. ولی تا حالا این همه نترسیدم!

    ۱۳۸٩/۰۳/۰۸ ساعت ۱٩:۳۴
  • قطره:

    "... جز این یکی دو سال آخری! که احساس خوبی ندارم و حس می‌کنم یا ساکنم و یا سیر قهقرایی دارم..." نگرانم هنوز ...

    ۱۳۸٩/۰۳/۰۸ ساعت ۱۷:۰۸
  • فرهمند:

    تراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع که سوزهاست نهانی درون پیرهنم اما آقای دکتر چرا این دوره سوم را نمی روید به راهی که آنور دنیا پشت کره زمین از شما و همه اساتیدی مثل شما پیشوازی گرم دارد؟ دست کم تجربه مفیدی خواهد بود.

    ۱۳۸٩/۰۳/۰۸ ساعت ۱۱:۲۸
  • کدی:

    از چند سال پیش این حساب و کتاب ها وارد زندگی ام شد. مثل آدم ولخرجی که پس اندازش را بی حساب و کتاب خرج کند و یکهو به خودش بیاید و ببیند پول کم دارد... یکی دو سال آخر دهه ی سوم زندگی ام در حالی دارد سپری می شود که من دید خوبی نسبت به آینده ام دارم: پایان دوره ی دانشجویی من مصادف می شود با سی و سه یا سی و چهار سالگی!!!! از روزهای رفته سخت دلتنگم. بیست سالگی تجربه ی نابی بود که هرگز تکرار نمی شود...

    ۱۳۸٩/۰۳/۰۸ ساعت ۰۷:۲۲

ارسال ديدگاه

//:http