باز هم از دیروزها
جلسهی دفاع پایان نامه آغاز شدهاست. من استاد ناظر جلسهام. موضوع مربوط به تاریخ صدر اسلام است و من سر رشتهای در آن ندارم. برای اینکه حوصلهام سر نرود و کاری هم کرده باشم، تکه کاغذی را بر میدارم و شروع به نوشتن میکنم. مطابق معمول جلسات دفاع استاد راهنما ریاست جلسه را برعهده دارد. با معرفی کار و استادان و مقادیر معتنابهی احترام و تعارف جلسه رسمیت پیدا میکند. بعد هم دانشجو شروع میکند به خواندن لایحهی دفاع. استادان داور دست به پایاننامهها میبرند و صدای ورق خوردن پایاننامهها فضا را جدیتر میکند؛ انگار نبرد شروع شده است. البته میدانم که در همهی جلسات دفاع نبردی در کار نیست؛ دفاعهای آسانسوری، دفاعهای ده دقیقهای و دفاعهای سلام و تعارفی را زیاد سراغ دارم. البته اینجا و در گروه ما از این خبرها نیست. فضا سنگین است، مشخص است که دانشجوها نگرانند. من خودم را از این فضای سنگین بیرون میکشم و به گذشته میروم، به دورهای که جلسهی دفاع پایان نامهام برگزار شد و فضا و شرایط آن را بازخوانی میکنم.
۱۳۸۷/۱۲/۰۵ ساعت ۱۴:۵۶ - ۱۱ نظر
باز هم از دیروزها ادامه »
کمی مهربانتر
مدتی است از غزل دور شدهام. انگار سرودن شعر آزاد مرا نسبت به غزل و شور و شوقش بیاعتنا و شاید هم بیاعتقاد کردهاست. اما مگر میشود غزل نگفت؛ فقط باید حسش بیاید و در کلام موزون بنشیند و سرودن در هیأتی غزلوار الهام شود. امشب چند بیتی گفتم تا دست کم به خودم اثبات کنم که هنوز روح غزل در من زنده است. این چند بیت را بخوانید. به هر حال غزلکی است و امیدوارم زیاد بد نباشد.
۱۳۸۷/۱۱/۲۸
ساعت
۲۰:۱۳
-
۷
نظر
کمی مهربانتر
ادامه »
بهانه
۱۳۸۷/۱۱/۲۴
ساعت
۲۱:۵۱
-
۱۱
نظر
بهانه
ادامه »
در آستانهی غروب
۱۳۸۷/۱۱/۰۳
ساعت
۲۱:۴۰
-
۱۵
نظر
در آستانهی غروب
ادامه »
در حاشیه یک نامه
در حاشیهی نامهای که در پست پیش نوشتم اظهار نظرهای متفاوتی شد و من هم همهی آن یادداشتها را در معرض دید و قضاوت گذاردم. آخرین این اظهار نظرها که پاسخی هم از من خواسته بود برایم جالب توجه و پاسخ دادنی بود. دوست عزیزی برایم از سر خیرخواهی نوشته بود و از صراحتم انتقاد کرده بود. با آنکه دوست ندارم در این نوشتهها در گیر جدل و مباحث چالش برانگیز شوم و دلم میخواهد هر کس از دیدگاه خود سخن بگوید، بی آنکه قضاوت کند و قضاوت شود؛ اما از آنجا که من به عنوان یک معلم خطاب قرار گرفتهام دوست دارم در پاسخ آن دوست عزیزم بنویسم کبه زعم من معلم بیش و پیش از آنکه در چشم و دل شاگردانش مظهر قدرت و عظمت باشد، باید مظهر صداقت و شفافیت باشد. قدرت و عظمت دروغینی که بسیاری از معلمان من دارند را حاضرم با کمی صداقت و زلالیشان تاخت بزنم. ما آموختهایم که نگوییم، ننویسیم و در هفت توی خویشتن پنهان شویم. آموختهایم که وقاری شکستنی را با خود یدک بکشیم و با تمام توان از آن مراقبت کنیم. برایم غیر طبیعی نیست که برخی دوستان اینگونه نوشتن را خوش ندارند و حتی گاه از آن بهراسند و آن را برنتابند. اگر جز این بود غیر طبیعی بود و شگفتی برانگیز. من مرزها و حریمهای خویشتن را بهخوبی میشناسم و بدان پایبندم. گمانم این است که من از هر کس دیگری در پاسداری از آن و یا نگران بودن دربارهی خدشه دار شدن یا نشدنش سزاوارتر و نگرانترم. اجازه دهید دربارهی آن حریمها من تصمیم بگیرم و مرزشان را خود بشناسم؛ چنانکه دوست ندارم وظیفهی تعیین مرز و حریم برای دیگران را هم من بر عهده داشته باشم.
گذشته بهتر آن است که چراغ راه آینده باشد. چرا باید از گذشتهی خود هراسناک باشیم. همهی ما در هر جایگاهی که قرار داشته باشیم گذشتهای داریم که باید برای آن احترام قائل باشیم. این احترام هم به معنای پنهان داشتن و کتمان کردن آن نیست. ما محصول گذشتهای هستیم که از سر گذراندهایم. بد یا خوب باید حفظ شود و اگر با خود درسی از زندگی را نهفته دارد و آزمونی را از سر گذرانده است، آن درس و آزمون باید دیگران را نیز یاری رساند. من بهراستی گاهی با احساسات تمام به گذشته میاندیشم و آن را زندگی میکنم. آن تجربهها با همهی تلخیها و شیرینیهایش برای من دوست داشتنی است و از اینروست که پتهاتش نمیکنم، از آن نمیگریزم و عظمت و قدرت معلمی خود را در انکار آن نمیجویم. علیرضای عزیز! امیدوارم این حق را برای من قائل باشی که دوست نداشته باشم دنیا را از دریچهی چشم تو ببینم و بخواهم بهشیوهی خود به زندگی نگاه کنم و پرهیزی نداشته باشم از اینکه تجربههایم را با دیگران در میان بگذارم.
۱۳۸۷/۱۰/۲۸
ساعت
۲۰:۴۶
-
٩
نظر
در حاشیه یک نامه
ادامه »
نامهای به یک دوست
سلام دوست من!
از راه دور نه، از نزدیکترین فاصله به تو سلام میگویم و سلامتیت را آرزو میکنم. اگر از حال من بپرسی بدون تعارف مینویسم که بدم بسیار بد؛ بدتر از آنچه در تمام این سالها بودهام. اما هستم و میکوشم خوب باشم و خوبیها را ببینم. تلاش میکنم از کلاس رفتن و درس دادن لذت ببرم. هفتهای سه بار به کلاس ربان انگلیسی میروم و در آن یک ساعت و نیمی که در کلاسم دنیا را با تمام نگرانیهایش فراموش میکنم. به دانشگاه میروم، دوستانم را میبینم و سعی میکنم کاری کنم که هیچکس نتواند حدس بزند که چقدر حال من بد است و نتواند تصور کند که این روزها چگونه میگذرد. در پاسخ آنها که جز تو این نوشته را میخوانند و از حالم میپرسند میگویم حالم خوب است، بسیار خوب است؛ هرگز هیچوقت به خوبی این روزها نبودهام.
۱۳۸۷/۱۰/۲۵
ساعت
۲۱:۲۶
-
۱۷
نظر
نامهای به یک دوست
ادامه »
اانجمن تاریخ و تکاپوهای پیوسته و بی سر و صدا
این روزها زیاد پیش میآید که دوستان از انجمن تاریخ میپرسند. چه میکنید؟ به کجا رسیدهاید؟ نه خبری نه گزارشی نه عضویتی نه ثبت نامی؟ پس چه شد انجمن و گفتگوهایش؟ هیأت مدیره کجا رفتند؟ انجمن چه میکند برای پاسخ گفتن به برخی از این پرسشها این پست را مینویسم.
۱۳۸۷/۱۰/۱۳
ساعت
۱٩:۱۴
-
۵
نظر
اانجمن تاریخ و تکاپوهای پیوسته و بی سر و صدا
ادامه »