جدایی و نقد
نقد یعنی جدا کردن سره از ناسره. این یک تعریف قدمایی از نقد است که شنیده بودم نظر شمس قیس رازی است، ولی هر چه در المعجم گشتم اثری از آثارش نیافتم. از هرکه باشد به نظر تعریف درستی است. چند وقتی است که روی این موضوع یعنی نقد می اندیشم و به ویژه درباره ی شیوه های کاربرد آن در علم تاریخ مطالعه می کنم. یکی دو شب قبل فیلمی را دیدم که این روزها سروصدای بسیاری را بپا کرده و جوایز متعددی را یکی بعد از دیگری درو می کند. فیلم را با موضوع مورد مطالعه ام بسیار نزدیک یافتم و برآن شدم چیزی درباره اش بنویسم. درباره ی فیلم جدایی نادر از سیمین.
۱۳٩۰/۱۱/۱۴ ساعت ۰۴:۵۰ - ۱ نظر
جدایی و نقد ادامه »
وصفالحال بیحالی
دفتر این ترم هم بهپایان آمد. اگر چه حکایت همچنان باقی است، مشتاقیای درکار نیست که وصف الحالی داشته باشد. شاید باید بگویم بهصد دفتر نشاید گفت وصفالحال بیحالی! اصلاً ترم خوبی نبود. از خودم راضی نبودم. خستهتر و درماندهتر از همیشه بودم. تنم را از خانه به دانشگاه و از این کلاس به آن کلاس میکشیدم و بعد هم بهخانه بازمیگشتم. آن شور و شوق همیشگی در من نبود، هر چند تلاش میکردم بچهها این را درنیابند و بر کارم در کلاس اثری نداشته باشد. نمیدانم تا چه اندازه موفق بودهام. جز بهپایان رساندن و تحویل دادن یکی کار قدیمی، کار دیگری انجام ندادم. چند مقالهی آمادهی نوشتن دارم. کارهایی که در یک سال گذشته انجام دادهام جمع و جور نشده است. اوضاع حسابی بیسروسامان است. روح تازهای باید در من دمیده شود. جان تازهای که بتوانم از این دلمردگی بیرون بیایم. میبینید! حالا هم که قرار است کوتاه بنویسم کم مینویسم. دربارهی این ترم باید بیشتر بنویسم، ولی نمیگویم که خواهم نوشت؛ شاید هیچوقت فرصتی برای این کار دست ندهد. دوستی یادداشت گذاشته بود و گله کرده بود که وعده میدهی که فلان موضوع را بعداً مینویسی و بعد هم فراموش میکنی و خبری از آن نمیشود. این هم از معایب وبلاگ نویسی است. چون طرح و برنامهی از پیش اندیشیدهای آن را هدایت نمیکند، دستخوش فراموشی میشود. این فراموشی گاهی به تکرار میانجامد و گاهی به فراموش کردن وعدههای داده شده. گاهی هم مثل برخی دوستان اصلاً فراموش میکنی که وبلاگی داری و بعضیها هرازچند گاهی، چند کلیک خرج آن میکنند و دست خالی برمیگردند.. پس وعده نمیدهم که دربارهي این ترم خواهم نوشت. فقط سعی میکنم بگردم در پستهای قبلی به دنبال وعدههایی که دادهام و فراموش کردهام، شاید بتوانم از خجالت آن وعده ها بیرون بیایم.
۱۳٩۰/۱۰/۱۴
ساعت
۰۸:۴۸
-
۴
نظر
وصفالحال بیحالی
ادامه »
دل من و دست تو
شبی که تصادف کردم و دستم شکست، تقریبا تا پاسی از شب گذشته گرفتار بیمارستان و گچ گرفتن دستم بودم. به خانه که برگشتم خواب بودی. صبح روز بعد که بیدار شدی و دستم را آویخته به گردنم دیدی جملهای شاعرانه گفتی. چیزی شبیه به این مضمون که دل من دست تو است؛ ایهامی بود در آن جمله: شاید معنی نزدیکش این بود که دوستت دارم و معنی دورش این بود که دل من هم مثل دست تو شکسته است و از این حادثه متأثرم. آن روزها گذشت و دست من جراحی شد و بعد هم خوب شد.
حالا من باید بگویم که دل من دست تو است. باید بگویم که بدانی چقدر دوستت دارم و دل من هم مثل دست تو حادثه دیده است. البته این را نباید انکار کنم که این هنوز اول آزار جهان افروز است و به قولی چرخ بازیگر از این بازیچهها بسیار دارد. دست تو هم خوب میشود و به زندگی طبیعی برمیگردی. به زندگی که پر است از این لحظههای بد و آزار دهنده. شاید این ماجرا به تو یاد داده باشد که یک ماجرای ساده چقدر میتواند همه چیز را به هم بریزد و همه را درگیر کند. کمی صبوری، کمی احتیاط، کمی دوراندیشی و بردباری تو را از این خطرها دور میکند. تو را از خطر دور میکند و دیگران را از گرفتاری. این شکستگی شاید تو را از بعضی ورزشهای مورد علاقهات مثل بسکتبال تا مدتی محروم کند. بههر حال این هم یکی از درسهای زندگی است. امیدوارم زودتر سلامتی خود را به دست آوری . بتوانی به جمع دوستانت بپیوندی و بتوانی بنویسی و بازی کنی. این هم یکی دیگر از آن یلداهای زندگی ما بود.
۱۳٩۰/۱۰/۰۲
ساعت
۱۸:۳۷
-
۶
نظر
دل من و دست تو
ادامه »
یاد یلداهای دور
یلدا چقدر خاطره دارد برای من. یلداهای دور.یلدایی که شب نخستین دیدار و گفتگو با همراه دهه های بعدی زندگیم بود و آغازی بود برای تشکیل یک زندگیی، در مشهد در خانة حجت و الهه. یلداهای دیگری که با این دو سپری کردیم. یلدایی که شب قبلش حجت با موتور آمد و قرار شب بعد را گذاشت برای دور هم جمع شدن با خانوادههایی که آن روزها یلداها را با هم میگذراندیم. همان شب که حجت تصادف کرد و صبح روز بعد در بیمارستان از شدت جراحات وارده او را نشناختم، با آن دردو آن حال و روز اولین کلامی که بر زبان آورد عذرخواهی بود برای منتفی شدن قرار شب یلدا و آنقدر مبادی آداب بود که فکر میکرد در همان حال هم باید منتفی شدن قرار را خبر دهد و برای آن عذرخواهی کند.شکر که آن یلدای بلند گذشت و آن جراحات هم التیام یافت.
۱۳٩۰/۰٩/۳۰
ساعت
۱٩:۴٩
-
۲
نظر
یاد یلداهای دور
ادامه »
کوتاه مثل آه
این نام کتاب رباعیهای منوصر اوجیه. راستش فکر کردم کوتاهنویسی هم ممکنه یک راه حل خوب باشه. نمیدونم تا بهحال نامههای جامی را دیدهاید یا نه. برخلاف سبک نامهنگاری رایج زمانهاش این نامهها هم بسیار کوتاه است و هم بسیار ساده. شاید دغدغهی پرنویسی است که منجر به کمنویسی شده است. گفتهاند که کمگوی و گزیدهگوی چون در. هر چند دری در کار نیست و قرار نیست جایی را هم پر کند، ولی خود کمنوشتن میتواند به بیشتر نوشتن کمک کند. پس قرار اینکه بیشتر مینویسم، ولی کوتاهتر: کوتاه مثل آه
۱۳٩۰/۰٩/۲۸
ساعت
۱۰:۴٩
-
۸
نظر
کوتاه مثل آه
ادامه »
حس و حال آدمها
همهی ما در زندگی دورههایی را داریم که فقط میتوان با مصدر انگلیسی – فارسی هنگ کردن توصیفش کرد. از این کلمه که معمولا اهالی دیار رایانه از آن استفاده میکنند، بهقصد استفاده کردم، چون معتقدم برای وصف این دورهها کلمهای جز این بلد نیستم. برای توضیح این پرسش که چرا هنگ میکنیم باید از یک کلمهی بیگانه و رایانهای دیگر استفاده کنم: لوپ. رایانه، اگر از نظر حافظهی موقت مشکلی نداشته باشد، معمولاً وقتی هنگ میکند که گرفتار لوپ شود. لوپ یعنی افتادن در یک چرخهی بیپایان؛ یک چرخهی بدون راه خروج. همهی ما بارها حوضچههایی را دیدیم که آب در آن جریان دارد. از نظر فیزیکی، بهگونهای طراحی شده است که آب فقط جریان دارد، ولی خروجی ندارد. از جایی میرود و باز از مسیری دیگر به همان جا برمیگردد. در کل آب راکد است، هرچند بهظاهر جریان دارد.
۱۳٩۰/۰٩/۰۷
ساعت
۲۳:۱۰
-
۱۲
نظر
حس و حال آدمها
ادامه »
پراکندهگویی
دربارهی چند موضوع میخواهم خیلی کوتاه و گذرا بنویسم
اول) حس تعلیق و انتظاری که پیش از رفتن داشتم و مرا در یک فضای عصبی وحشتناک قرار داده بود، بعد از برگشتن هم به فاصلهي کوتاهی برگشته است به سراغم. حتی نمیتوانم به فردا فکر کنم.
دوم) همین حس و حسهای دیگری است که نمیگذارد بنویسم. حرف و حدیث برای نوشتن بسیار است، ولی قلم را یارای نوشتن نیست.
۱۳٩۰/۰۸/۱٩
ساعت
۱۱:۲۴
-
۶
نظر
پراکندهگویی
ادامه »