برخي دوستان در بخش نظرات، سؤالاتي را مطرح ميكنند، راهنمايي ميخواهند و دربارهي مسائل مختلف رايجويي ميكنند. برخي از آنان خواستهاند پستي را به پاسخ پرسشهايشان اختصاص دهم. اينكه در پاسخ هر پرسشي كه غالباً هم كوتاه و شايد يك جملهاي است پستي را بنويسم پسندیده نیست. اين پاسخ ها در بخش نظرات هم نميتواند قرار گيرد. از اين دوستان خواهش ميكنم از طريق يكي از ايميلهاي من كه در بخش تماس سايت قرار داده شده است به من ايميل بزنند و پاسخ خود را دريافت كنند و اگر كمكي از دستم برآمد دريغ نخواهم كرد. ضمناً بخش تماس سايت فعال نيست و تنها ميتوان از آن براي يافتن آدرس ايميل من استفاده كرد.
شعرهايي نوشتهام. بخوانيد و نظر بدهيد [ادامه...]
روزهاي چهارشنبه و پنجشنبه بيست و پنجم و بيست و ششم آذر ماه، يعني همين ماهي كه در شرف بهپايان رساندن آنيم، در كتابخانهي كلي سميناري برگزار شد كه شما نامش را بر عنوان اين نوشته ميبينيد. انجمن زنان پژوهشگر تاريخ كه يك دهه از بنياد يافتن آن سپري ميشود سلسله سمينارهايي را در اين زمينه برگزار كرده كه سمينار اخير چهارمين آن سمينارها بهشمار ميآيد. سركاران خانمها دكتر شيرين بياني، دكتر منصورهي اتحاديه و دكتر شهلا بختياري دبيري علمي سه همايش پيشين را بر عهده داشتند و دبيري علمي اين آخرين هم بر عهدهي همكار ارجمند و گرانقدرم سركار خانم دكتر احمدي بود.
[ادامه...]
گاهي آدم در جلسهاي نشسته است و نكتهي جالب توجهي مطرح ميشود و بد نيست كه ثبت شود. خود اين گونه نوشتهها ميتواند گونهاي يادداشت باشد كه من اسمش را گذاشتهام حواشيالمجالس. البته نام عربي نتراشيده و نخراشيدهاي ست و شايد عنوان «در حاشيهي نشستها» بهتر باشد. به هر حال امروز در نشست هيأت تحريريهي مجلهي علوم انساني دانشگاه الزهراء موضوعي مطرح شد كه من هم براي اينكه از سررفتگي حوصله نجات يابم آن را فيالمجلس قلمي كردم.
مقالهاي رسيده بود و قرار شد براي اطلاع از چند و چون آن چكيدهاش در جلسه خوانده شود. چكيدهي مقاله با اين عبارت آغاز ميشد كه «به همين دلايل...»، بدون اينكه مقدمهاي آورده شود و دليل يا دلايلي در كار باشد! يادحرفهاي هفتهي پيش خودم افتادم كه به بچهها گفته بودم وقتي كسي با علم منطق آشنا نباشد ، طريق انديشيدن نميداند و از هر ده بنابر اين، به همين دليل و بدين ترتيبي كه بهكار ميبرد، نه مورد آن بيوجه و بيدليل و بيترتيب است. شاهدش از غيب رسيد و ميتوانم اين شاهد را پيوست كنم به حرفهايي كه در كلاس زدهام. بنا بر اين...
آدمها و دنياهايشان چقدر شگفت آورند! هر كس دنياي خاص خود را دارد. يكي غرق سياست است و دنيايش همين است و به تعبير ديگر همهي دنيا را همين ميداند. يكي در دنياي تكنولوژي غوطه ميخورد و هيچ چيز و هيچ كس ديگري را جز آن به رسميت نميشناسد. يكي در بازار در حجرهي كوچك خود نشسته است و نيايش سكه و دلار و نوسانات قيمت آن است. يكي به دنياي فيلم و سينما عشق ميورزد و همهي زندگيش در اين مسيرمعنا و مفهوم مييابد. يكي در خط، يكي در موسيقي، يكي در كتاب و هر كس دنيايي دارد.
اين دنياها به بسياري آدمهاست. برخي از اين دنياها بسيار جذاب و شيرين است. برخي از اين دنياها بسيار محدود و خسته كننده است. برخي هم در چند دنياي متفاوت نفس ميكشند و چند فضاي متنوع را تجربه ميكنند. اين تجربههاي ميان دنيايي بسيار ارزشمند است. برخي دنياها هم بين همهي آدمها حلقههاي مشتركي دارد. شايد امروز سياست يكي از آن دنياهايي باشد كه همهي مردم ما به شكلي در آن تنفس ميكنند و به دنياهاي خاصشان نزديك شده و در آن دنياها اثر گذارده است. در مورد خيليها اين تأثير ناخواسته و نامطلوب است و خيليها گرفتار آن شدهاند و آرزو ميكنند شرايط بهگونهاي پيش رود كه مجبور نباشند اينقدر در فضاي سياست روز تنفس كنند.
نزديك شدن به دنياهاي آدمها خيلي مهم و مفيد است. دوستي راهي است براي راه يافتن به دنياهاي ديگر و گاهي ساختن يك دنياي مشترك. گاهي هم ميرسد به يكي شدن دو يا چند دنياي متفاوت. هم از اين روست كه هر معلم تازه، هر دانشجوي جديد، هر همكار نو و هر دوست تازه دريچهاي ست كه به روي دنياي تازهاي گشوده ميشود و آدمي را به دنيايي ناشناخته راه ميدهد كه متناسب با شگفت انگيزي، تازگي و غناي آن دنياي جديد رنگ و بوي دنياي آدمي هم دگرگون ميشود.
از سوي ديگر، دوستيها وقتي به بنبست ميرسد كه يكي بخواهد دنياي خود را به ديگري تحميل كند و به جاي ساختن يك دنياي مشترك يا دو دنيا با اشتراكات حسي، عاطفي و معنوي بسيار، يكي بخواهد دنياي ديگري را ناديده بگيرد و يا نابود كند و چيزي جز دنياي خود باقي نگذارد. گاهي، وقتي چنين ميشود؛ با وجود خاطرات مشترك، عواطف مشترك و همهي كششها و كوششها، دوستي راه به جايي نميبرد و شعلهي آن رفته رفته به خاموشي ميگرايد و دو سوي دوستي نيز به رغم تمامي دلبستگيها نميتوانند را هي براي برون رفت از بنبست بيابند.
برخلاف شاملو كه از آدمها و بويناكي دنياشان ميگويد و مينالد، من به دنياي آدمها حتي دنياهاي بيرنگ و معمولي عشق ميورزم و دوست دارم روزاروز دنياهاي تازهتري را بشناسم. همين!
بتول کسری درگذشت. خبر همینقدر کوتاه، ساده و بیرحم است. انگار همین دیروز بود که در کلاسهای کارشناسی ارشد مینشست. پذیرفته که شد بیمار بود؛ ولی آمد و درس خواند. پایاننامهاش را دفاع کرد و دانشجوی دکترا شد. در آزمون ورودی که شرکت کرد همه از بیماریش با خبر بودیم؛ ولی اثری در پذیرفته شدنش نداشت. محکم آمد و رقابت کرد و پذیرفته شد. احترام عمیقی برای عزم خلل ناپذیر و ارادهی شگرفش قائل بودیم و بهرغم بیماریش امیدوار بودیم که بتواند و تاب آورد.
خیلی از ما آدمها با دلایل کمتر و کوچکتر از اینها از پای مینشینیم و کوتاه میآییم. زانوی غم بغل میکنیم و به گوشهای میخزیم و پایان دنیا را برای خود پیش از فرا رسیدن زمانش اعلام میکنیم. کسری از آن دسته آدمها بود که هیچوقت من نتوانستم از خود او جویای حال و روز و وضع بیماریش شوم. چنان بود که گفتی دردی بر جان ندارد و با اراده و مصمم کار میکرد و پیش میرفت. با تمام دانشجویان همدورهاش همپا بود و پا پس نمیکشید. تا پای جان جنگید و به همهی ما آموخت که اینگونه باید زندگی کرد. او هرگز از مرگ نهراسید و هرگز آن را مانعی در خور اعتنا برای تلاش و آموختن ندید. حالا او رفته است و تنها اندوه سنگین و باور نکردنی نبودنش مانده است و درسهای بزرگی که در بودنش به ما داد. روحش قرین رحمت الهی باد.
خواب يا رويا، گاهي انعكاس دغددغههاي بيداري ست. گاهي هم درك شهودي نسبت به چيزهايي ست كه در ذهن پر مشغله و گرفتار زمان بيداري اجازه نمييابد به آن چيزها بيانديشد و آنها را درك كند. خوابهاي من بيشتر وقتها چنين است. خواب ديدم كه روي يك نهر آب يا چيزي شبيه يك رودخانه حركت ميكنم. رودخانه كم عرض، طولاني و بسيار كثيف است. آب راكد است و رنگ آن نشان ميدهد كه كف آن انباشته است از جلبك و لجن. روي رودخانه در مسير طولي حركت ميكردم. در آب نبودم. گويي با فاصلهي اندكي برفراز آب در پرواز بودم. در مسير آدمهايي را ميديدم كه تا گردن در آب هستند و فكر ميكردم مشغول شنا كردنند. جايي خسته شدم و تصميم گرفتم در آب شنا كنم و به عرض رودخانه بروم و از آن بيرون بيايم. خود را در آب افكندم. فرو رفتم. در كف رودخانه لاي و لجن بود و پشت من به كف رودخانه چسبيد. هر چه براي شنا كردن و بالا آمدن دست و پا ميزدم اثري نداشت. در حال غرق شدن و مردن بودم. در چند ثانيه دو فكر به خاطرم خطور كرد. نخست اينكه آخرين لحظههاي زندگي من است و ديگر اينكه بايد راهي پيدا كنم براي بيرون آمدن. فكرم خيلي سريع نتيجه داد. فهميدم كه براي جدا شدن از اين لاي و لجن بايد بيدار شوم. در كف آب به خواب رفته بودم و بري نجات يافتن بايد بيدار ميشدم. با تمام توان تلاش كردم و دست و پا زدم. تلاشم سبب شد بيدار شوم هم از خواب در كف آب و هم در روي تخت خواب. بيدار شدم و نشستم. بهت زده بودم. راستي كدام خواب تو در تو مرا به لاي و لجن چسبانده و به سوي مرگ پيش ميبرد؟